یاد جوانی که وقتی وارد بر خانه خدا شد، با دیدن آن منظره اشکش فرو افتاد، چشمانش


از شرم به زیر و با صدایی لرزان گفت:


خدایا


در شهرِ ما آدمیان وقتی حبوبات می ستانیم با دیگر ریزه های سنگو چوب و ........ با هم درهم می خریم


خدایا


من اگر بد کردم تو را بنده دیگر بسیار است ولی تو اگر با من مدارا نکنی مرا خدایی دیگر نیست...........



خدایا


تو هم به بخشندگی ات به مهربانی ات مرا با این بنده هایت درهم قبول کن


خدایا

دیگر با تو عهد می بندم ،عهد می بندم ، دیگر آنم که تو بخواهی، دیگر آنم که تو فرمانم دادی،


دیگر آنم که تو دوست داشته باشی،


دیگر آنم ..............